بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکان چهره مشعشع تابانم آرزوستبشنیدم از هوای تو آواز طبل بـازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستگفتی ز ناز بیش مرنجـان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستاین نان وآب چرخ چو سیلست بیوفامـن ماهیم نهنگم عمـانم آرزوستیعقـوب وار وا اسفاهـا همـیزنمدیـدار خوب یوسف کنعانم آرزوستوالله که شهر بیتو مرا حبس میشودآوارگی و کوه و بیابـانم آرزوستگویات
برچسب:
نویسنده: مهدی نیکنام